غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

200

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

داشت بر تسخير ممالك خراسان و فرار نصر بن سيار خوانده قاصد را گفت ابو مسلم چه چيز به تو داده كه اين كتابت را بابراهيم رسانى و آن شخص مبلغى نام برده مروان گفت من ده‌چندان به تو مىدهم اگر اين نوشته را نزد ابراهيم برى و جواب ستانده پيش من آورى قاصد اين خدمت قبول كرده نامه را بابراهيم رسانده و جواب گرفته نزد مروان آورد آنگاه مروان آن شخص را نگاهداشته كتابتى بوليد بن معاوية بن عبد الملك كه از قبل او حاكم دمشق بود نوشت مضمون آنكه رقعه‌اى بوالى بلقاء نويسد كه ابراهيم را كه در قريهء حميمه ساكن است گرفته و مقيد ساخته بحران فرستد و وليد بموجب فرموده عمل نموده چون ابراهيم بمجلس مروان رسيد مروان او را بمخاطبات عنيف برنجانيد و او نيز جوابهاى درشت گفته بر زبان آورد كه من از قضيهء ابو مسلم وقوف ندارم و ميان من و او مراسلهء نيست مروان رسول ابو مسلم و نامهء ابراهيم را ظاهر كرده خدمتش ملزم شد و مروان او را بزندان فرستاده در خانهء كه عبد اللّه بن عمر بن عبد العزيز و عباس بن وليد بن عبد الملك مقيد بودند محبوس گردانيد و بعد از چند روز شبى جمعى را فرستاد تا آن سه كس را هلاك ساختند گويند سر ابراهيم را در انبان پرنوره نگاهداشتند تا نفسش انقطاع يافت و بالش بر دهان عبد اللّه و عباس نهاده بر آن بالا نشستند تا رخت سفر آخرت بربستند ذكر انجام روزگار بنى مروان و انتقال دولت و اقبال بعباسيان راويان اخبار متقدمين اين حكايت را چنين گفته‌اند كه چون كسان مروان در حميمه ابراهيم امام را گرفتند ابراهيم برادر خود عبد اللّه بن محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس را كه ملقب بسفاح بود ولىعهد گردانيد و عبد اللّه باتفاق برادر ديگر خويش ابو جعفر منصور و بعضى ديگر از اعيان عباسيان پوشيده و پنهان از حميمه بكوفه شتافت و ابو سلمه خلال آنجماعت را در گوشهء نشانده كيفيت آمدن ايشان را با امراء خراسان در ميان ننهاد زيرا كه داعيهء آن داشت كه يكى از اولاد امجاد امير المؤمنين على عليه السّلام و التحيه را بر مسند خلافت نشاند بناء على هذا در آن اوقات سه مكتوب نوشته و التماس قبول خلافت كرده نزد سه بزرگوار از عترت سيد ابرار صلى اللّه عليه و آله الاطهار فرستاد اول امام جعفر بن محمد باقر دوم عبد اللّه بن حسن بن حسن بن على المرتضى سيم عمر بن على بن الحسين عليهم السلام اما امام همام جعفر الصادق عليه السّلام چون ميدانست كه بحسب تقدير آنمهم تيسيرپذير نيست نامهء ابو سلمه را قبل از آنكه مطالعه نمايد بسوخت و عبد اللّه بن حسن و عمر بن على نيز درين باب با آنحضرت مشورت نمودند و بقبول آن مسئول اقبال نفرمودند طرفه آنكه قبل از بازگشتن قاصد ابو سلمه از مدينه كه مسكن آن سه عاليمقدار بود امراء خراسان پى ؟ ؟ ؟ عباسيان بردند و غرض ابو سلمه را دانسته ابو سلمه نيز بحسب ضرورت بعدم متابعت پيش آمد و سفاح را از گوشهء انزوا بيرون آورد و بدار الامارة برد و در روز جمعهء از جمعات